پیرمردی تنها و ضعیف در آمریکا زندگی می کرد،

بسیار ضعیف و فرتوت بود می خواست زمین چند هکتاری خود را شخم بزند اما نمی توانست.

نامه ای به پسرش در زندان نوشت.

نوشت : پسرم ، تنها و ناتوانم می خواهم زمین چند هکتاری ام را شخم بزنم اما تواناییش را ندارم تو هم که در زندان هستی ، کاش اینجا بودی و می توانستی به من کمک کنی !

پسر نامه ای کوتاه نوشت : پدرم محض رضای خدا آن زمین را شخم نزن . من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

فردای آن روز انبوهی از ماموران پلیس به آنجا رفته و شروع به کندن زمین برای یافتن اسلحه نمودند، اما اسلحه ایی پیدا نکردند.

پدر در نامه کوتاهی نوشت  : اینجا چه خبره!.....

پسر گفت : پدرم برو و با خیال راحت در آنجا سیب زمینی بکار!

از زندان این تنها کمکی بود که می توانستم برایت انجام دهم.

در این دنیا هیچ بن بستی وجود ندارد.

یا راهی خواهم یافت

یا راهی خواهم ساخت!